تبليغاتX




دل دیوانه

صلاح کار کجا و من خراب کجا                         ببین تفاوت ره کز کجا تا به کجا

دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس                کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا

چه نسبت است به رندی صلاح و تقوا را             سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا

 

سکوتم نشانه باخت نیست. شاید چون دوست ندارم باختو قبول کنم اما هنوز به خدا امید دارم و فقط یه چیز می گم خدا اگر واقعا خدایی اثباتم کن فقط همین. الان دیگه بهم توهین هم شده حداقل به خاطره این توهین کمکم کن. اگر هم که خدا نیستی برای خودم خیلی متاسفم که عمری به تو تکیه کردم و گفتم خداجون کمکم کن مثله خیلی های دیگه از چیزهای دیگه کمک می گرفتم نه از تو. خدا اگه خدایی کمکم کن.

خداجون می شنوی صدامو

تو هم می دونی هیچ وقت نمی تونم دل ازت بکنم که اذیتم می کنی باشه خداجون منم خدایی دارم یه روز بالاخره صدامو می شنوه و کمکم می کنه بهش ایمان دارم که تنهام نمی زاده تا ته خط می بره منو اما برم می گردونه.

باشه

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1390ساعت 14:27  توسط دیوونه | 
فقط می گم باشه. باشه باشه

بازم صبر می کنم بازم بازم بازم بازم بازم بازم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 8:8  توسط دیوونه | 
شراب بی​غش و ساقی خوش دو دام رهندمن ار چه عاشقم و رند و مست و نامه سیاهجفا نه پیشه درویشیست و راهرویمبین حقیر گدایان عشق را کاین قومبه هوش باش که هنگام باد استغنامکن که کوکبه دلبری شکسته شودغلام همت دردی کشان یک رنگمقدم منه به خرابات جز به شرط ادبجناب عشق بلند است همتی حافظ که زیرکان جهان از کمندشان نرهندهزار شکر که یاران شهر بی​گنهندبیار باده که این سالکان نه مرد رهندشهان بی کمر و خسروان بی کلهندهزار خرمن طاعت به نیم جو ننهندچو بندگان بگریزند و چاکران بجهندنه آن گروه که ازرق لباس و دل سیهندکه سالکان درش محرمان پادشهندکه عاشقان ره بی​همتان به خود ندهند
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 19:40  توسط دیوونه | 
تا سایه مبارکت افتاد بر سرم شد سالها که از سر من رفته بود بخت بیدار در زمانه ندیدی کسی مرا من عمر در غم تو به پایان برم ولی درد مرا طبیب نداند دوا که من گفتی بیار رخت اقامت به کوی ما هرکس غلام شاهی و مملوک آصفیست دولت غلام من شد و اقبال چاکرم در دولت وصال تو باز آمد از درم درخواب اگر خیال تو گشتی مصورم باور مکن که بی تو زمانی بسر برم بی دوست خسته خاطر و با دوست خوشترم من خود به جان تو که از کوی نگذرم حافظ کمینه بنده سلطان کشورم
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 22:20  توسط دیوونه | 
چو دست بر سر زلفش زنم به تاب رودچو ماه نو ره بیچارگان نظارهشب شراب خرابم کند به بیداریطریق عشق پرآشوب و فتنه است ای دلگدایی در جانان به سلطنت مفروشسواد نامه موی سیاه چون طی شدحباب را چو فتد باد نخوت اندر سرحجاب راه تویی حافظ از میان برخیز ور آشتی طلبم با سر عتاب رودزند به گوشه ابرو و در نقاب رودوگر به روز شکایت کنم به خواب رودبیفتد آن که در این راه با شتاب رودکسی ز سایه این در به آفتاب رودبیاض کم نشود گر صد انتخاب رودکلاه داریش اندر سر شراب رودخوشا کسی که در این راه بی​حجاب رود

 

نمی دونم چرا باهام این رفتار می شه. اما خدا جون ادامه می دم من کم نمیارم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 9:43  توسط دیوونه | 
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماندمن ار چه در نظر یار خاکسار شدمچو پرده دار به شمشیر می​زند همه راچه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد استسرود مجلس جمشید گفته​اند این بودغنیمتی شمر ای شمع وصل پروانهتوانگرا دل درویش خود به دست آوربدین رواق زبرجد نوشته​اند به زرز مهربانی جانان طمع مبر حافظ چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماندرقیب نیز چنین محترم نخواهد ماندکسی مقیم حریم حرم نخواهد ماندچو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماندکه جام باده بیاور که جم نخواهد ماندکه این معامله تا صبحدم نخواهد ماندکه مخزن زر و گنج درم نخواهد ماندکه جز نکویی اهل کرم نخواهد ماندکه نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت 23:56  توسط دیوونه | 
کنون که می​دمد از بوستان نسیم بهشتگدا چرا نزند لاف سلطنت امروزچمن حکایت اردیبهشت می​گویدبه می عمارت دل کن که این جهان خرابوفا مجوی ز دشمن که پرتوی ندهدمکن به نامه سیاهی ملامت من مستقدم دریغ مدار از جنازه حافظ من و شراب فرح بخش و یار حورسرشتکه خیمه سایه ابر است و بزمگه لب کشتنه عاقل است که نسیه خرید و نقد بهشتبر آن سر است که از خاک ما بسازد خشتچو شمع صومعه افروزی از چراغ کنشتکه آگه است که تقدیر بر سرش چه نوشتکه گر چه غرق گناه است می​رود به بهشت
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت 17:48  توسط دیوونه | 
زانوهامو بغل كرده بودمو نشته بودم كنار ديوار

ديدم يه سايه افتاد روم

سرم رو آوردم بالا

نگاه كرد تو چشمام، از خجالت آب شدم

تمام صورتم عرق شرمندگي پر كرد



گفت:تنهايي

گفتم:آره



گفت:دوستات كوشن؟

گفتم: همشون گذاشتن رفتن



گفتي: تو كه مي گفتي بهترين هستن!

گفتم:اشتباه كردم



گفتي: منو واسه اونا تنها گذاشتي

گفتم:نه



گفتي:اگه نه،پس چرا ياد من نبودي؟

گفتم:بودم



گفتي:اگه بودي،پس چرا اسمم رو نبردي ؟

گفتم:بردم، همين الان بردم



گفتي:آره،الان كه تنهايي،وقت سختي

گفتم:.....(گر گرفتم از شرم-حرفي واسه جواب نداشتم)

-سرمو اينداختم پايين-گفتم:آره



گفتم:تو رفاقتت كم آوردم،منو بخش

گفتي:ببخشم؟



گفتم:اينقدر ناراحتي كه نمي بخشي منو؟ حق داري

گفتي:نه! ازت ناراحت نبودم! چيو بايد مي بخشيدم؟

تو عزيز تريني واسم،تو تنهام گذاشتي اما تنهات نذاشته بودمو نمي ذارم



گفتم:فقط شرمندتم



گفتي:حالا چرا تنها نشستي؟

گفتم:آخه تنهام



گفتي:پس من چي رفيق؟

من كه گفتم فقط كافيه صدا بزني منو تا بيام پيشت

من كه گفتم داري منو به خاطر كسايي تنها مي ذاري كه تنهات مي ذارن

اما هر موقع تنها شدي غصه نخور،فقط كافيه صدا بزني منو

من هميشه دوست دارم،حتي اگه منو تنها بزاري،

هميشه مواظبت بودم،تو با اونا خوش بودي،منو فراموش كردي تو اين خوشي

اما من مواظبت بودم،آخه رفيقتم،دوست دارم



ديگه طاقت نياوردم،بغض كردمو خودمو اينداختم بغلت،زار زدم،گفتم غلط كردم

گفتم شرمنده ام،گفتم دوست دارم،گفتم دستمو رها نكن كه تو خودم گم بشم

گفتم دوست دارم...



گفتم: داد مي زنم تو بهترين رفيقيييييييييييييييي

بغلت كردم گفتم:تو بن بست رفيقي

يك كلام،خدا تو بهتريني


+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 11:44  توسط دیوونه | 
يكی را دوست دارم
ولی افسوس او هرگز نميداند
نگاهش ميكنم شايد
بخواند از نگاه من
كه او را دوست مي دارم
ولی افسوس او هرگز نميداند

به برگ گل نوشتم من
تو را دوست می دارم
ولی افسوس او گل را
به زلف كودكی آويخت تا او را بخنداند

به مهتاب گفتم ای مهتاب
سر راهت به كوی او
سلام من رسان و گو
تو را من دوست می دارم
ولی افسوس چون مهتاب به روی بسترش لغزيد
يكی ابر سيه آمد كه روی ماه تابان را بپوشانيد

صبا را ديدم و گفتم صبا دستم به دامانت
بگو از من به دلدارم تو را من دوست مي دارم
ولی افسوس و صد افسوس
ز ابر تيره برقی جست
كه قاصد را ميان ره بسوزانيد
كنون وامانده از هر جا
دگر با خود كنم نجوا
يكی را دوست مي دارم
ولی افسوس او هرگز نميداند

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 11:39  توسط دیوونه | 
بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کردثواب روزه و حج قبول آن کس بردمقام اصلی ما گوشه خرابات استبهای باده چون لعل چیست جوهر عقلنماز در خم آن ابروان محرابیفغان که نرگس جماش شیخ شهر امروزبه روی یار نظر کن ز دیده منت دارحدیث عشق ز حافظ شنو نه از واعظ هلال عید به دور قدح اشارت کردکه خاک میکده عشق را زیارت کردخداش خیر دهاد آن که این عمارت کردبیا که سود کسی برد کاین تجارت کردکسی کند که به خون جگر طهارت کردنظر به دردکشان از سر حقارت کردکه کار دیده نظر از سر بصارت کرداگر چه صنعت بسیار در عبارت کرد
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 0:12  توسط دیوونه |